شب اخر
شب آخر لب دریا شب دلبریدن من ،شب پر پر شدن تو ،شب پر
کشیدن من، یه سکوت لب گرفته دو تا چشم خیس
و داغون ، یکی مون مسافر راه یکی مون زارو پریشون، من تو شوق راه
تازه تو به فکر بی کسیمی ، اونقدر بزرگ نبودم
که بگم دلواپسیمی بهت میگم خدانگهدار ولی تو ساکت و سردی با
چشات میگی میدونم ، میدونم بر نمیگردی .
پامو تو جاده میزارم بهت میگم حرفی نداری ؟ سرتو میندازی پایین
هیچی به روم نمی یاری ، وقت رفتن پیش چشمات
نمی خوای شرمنده باشم نمی خوای با حس تردید ره سپار جاده هاشم ......
چشم و به جاده میدوزم نا که اشکاتو نبینم ، صدای حق حق تلخت مثل
خنجری تو سینم ، با قدم های هراسون از تو
فاصله میگیرم ، میشنوم میگی به جاده تو میری و من میمیرم.....
پای رد پام نشستی میشکنک وقتی می دونم، چشاتو بستی و
میخوای از خدا که من بمونم ، بهش میگی من
نتونستم تو بمون کنار یارم، چی بگم که منِ خودخواه ارزش دعا
ندارم........
نظرات شما عزیزان:
چه وب قشنگی داری
شما هم مث من تاریخ آرشیوت جلو جلو میره....
ناراحت نباش جیگر
همشون همینن
پای عمل میرسه میذارن میرن
.gif)
نظرت یادت نره
منتظرتم
www.rezasrs.lxb.ir